جستجو
درباره ما
آرشیو
تازه های کتاب های علوم اجتماعی
دکتر محمد فاضلی، عضو هیأت علمی دانشگاه مازندران، معتقد است بحث پاسخگویی علوم اجتماعی ایران به نیازهای جامعه را باید به شکلی "دو سویه" بررسی کرد و در نظر داشت که این دانش در بسیار مواقع، خود نقش نیازآفرینی دارد. در چنین شرایطی، حتی شاید گاهی بتوان بپرسید که "آیا تحولات جامعه ایران پا به پای جامعهشناسی و علوم اجتماعی جلو رفته است؟" متن گفتوگوی ویژهنامه همایش "علوم اجتماعی در ایران: دستاوردها و چالشها" با وی را در ادامه بخوانید.
به نظر شما، مهمترین مشکلات و چالشهای کنونی علوم اجتماعی ایران در عرصههای آموزشی و پژوهشی کداماند؟
تصور میکنم بهتر است از میان همه مشکلاتی که تاکنون بیان شده، روی دو مشکل تأکید کنم.
1. آموزش غیرتاریخی و فقدان پیوند تاریخ و جامعهشناسی در آموزش و پژوهش. من بر اساس تجربه شخصی خودم از دوران آموزش جامعهشناسی، معتقدم که هرگز تاریخ به صورت جدی و به مثابه آزمایشگاه جامعهشناسی در دورههای تحصیلی جایی نداشته است؛ در حالی که بیشتر خمیرمایه کارهای کلاسیکهای جامعهشناسی و حتی موضوع بررسیشان تاریخی بوده است. این وضعیت را میتوان در تعداد پایاننامههایی که با رویکرد جامعهشناسی تاریخی نوشته میشوند و تعداد مقالاتی که در نشریه رسمی انجمن جامعهشناسی ایران با محوریت مطالعات تاریخی منتشر میشوند، درک کرد. من عمیقاً معتقدم حتی در کل دوره آموزش جامعهشناسی در ایران، از کارشناسی تا دکتری، تاریخ معاصر ایران نیز به صورت جدی دستمایه تحلیل قرار نمیگیرد. به همین میزان، در تعداد کتب منتشر شده با محوریت تحلیل تاریخی و روششناسی تاریخی نیز ضعفهایی به چشم میخورد. در ضمن، میتوانیم ببینیم که هنوز هم مهمترین آثار درباره تحلیل تاریخی جامعه ایران، توسط کسانی نظیر جان فوران، کاتوزیان، آبراهامیان و نظایر اینها نوشته شده که یا ایرانیان شاغل در دانشگاههای خارجی هستند یا اساساً خارجیاند.
2. جامعهشناسی در اندیشه وبر، مارکس، دورکیم و بسیاری از بزرگان دیگر، اساساً مقولهای تطبیقی است. بزرگتر از ضعف فقدان تاریخی بودن جامعهشناسی در ایران، غیرتطبیقی بودن آن نیز نقصان بزرگی است. به وضوح میتوان دید که ارتباط جامعهشناسی رسمی و آکادمیک ما با شناخت کشورهایی که بیشترین شباهتها را با ما دارند و حیات اجتماعی ما حتی متأثر از برخی از آنهاست، قطع شده است. به جرأت میتوان گفت کمتر اثر جدی قابل توجهی که جنبهای از حیات اجتماعی، سیاسی و اقتصادی جامعه ایران را از منظری تطبیقی و در مقایسه با کشورهای عربی، همسایه، یا بقیه کشورهای در حال توسعه بررسی کرده باشد، در جامعهشناسی رسمی ایران نوشته شده است. میپذیرم که شرایط برای کار تطبیقی کردن به جهات مختلف دشوار است، ولی جامعهشناسی ایران نیز در سازمان رسمی خودش مشوقهایی برای این امر ندارد.
آیا به نظر شما، علوم اجتماعی توانسته پا به پای تحولات جامعه ایران پیش رود و نیازهای جامعه را تأمین کند؟
به نظر من، باید تصور بسیار پیچیدهای از نیاز را مطرح کرد و رابطه مبتنی بر نیاز را دو سویه دید. از دو سویه بودن نیاز آغاز کنیم. فکر میکنم تاکنون دائم پرسیدهایم که علوم اجتماعی به چه نیازهایی از جامعه ایران پاسخ داده است؟ اگر سؤال فقط به این شیوه طرح شود، مسیر را اشتباه خواهیم رفت. اول، علوم اجتماعی فقط در مقام برآوردن نیاز نیست، بلکه خودش در تولید نیاز نقش مهمی دارد. علوم اجتماعی به طرح گفتمانهایی میپردازد که در چارچوب این گفتمانها نیازهای جدیدی مطرح میشوند. علوم اجتماعی نقش مهمی در تعریف نیازهایی مثل جامعه مدنی، حکومت دموکراتیک، توسعه پایدار، پاسخگویی حاکمان و ... داشته است. فکر نمیکنم بتوانیم بگوییم اگر علوم اجتماعی در جامعه ایران بسط نمییافت، این مفاهیم و نیاز به تحولات اجتماعی متناظر با آنها، به همان گونه که رخ داده است، حادث میشد. پس علوم اجتماعی نقش مهمی در نیازآفرینی داشته است و اگر از این زوایه به عملکرد علوم اجتماعی در ایران نگاه کنیم، میتوانیم نشانههای مثبتی را مشاهده کنیم. از این منظر، گاهی میتوان پرسید که آیا تحولات جامعه ایران پا به پای جامعهشناسی و علوم اجتماعی جلو رفته است؟
دوم، همواره چنین نیست که به محض فراهم شدن مبانی معرفتی شناخت یک مسأله، بقیه ملزومات حل مسأله هم حاصل شوند. علوم اجتماعی موفق شده است شناختهای خوبی درخصوص علل توسعهنیافتگی، فقدان توسعه سیاسی، و حتی مسائل دیگری که ماهیت خردتری داشتهاند، ارائه کند؛ اما اگر سیاستگذاران و مجریان اقدام عملی مناسبی مبتنی بر شناخت اجتماعی انجام ندادهاند، نمیتوان علوم اجتماعی را به ناکارآمدی متهم کرد. زمانی میتوان به صورت جدی از ناکارآمدی کاربردی سخن گفت که بر مبنای شناختهای علوم اجتماعی عمل شده و نتیجهای حاصل نشده باشد. اساساً این فرض که جامعه ایران در بعضی بخشها بر مبنای شناختهای حاصل از علوم اجتماعی اداره شده است، محل تردید است.
سوم، ممکن است منظورمان از ناکارآمدی، فقدان توانایی برای نظریهپردازی برای تبیین ویژگیهای متفاوت جامعه ایران باشد. چنین ارزیابیای مقولهای درونگفتمانی است و فقط جامعهشناسان میتوانند درباره صحت این گزاره اظهار نظر کنند. به نظر من، اجتماع علمی علوم اجتماعی در جامعه ایران، به آن حد از چگالی نهادی نرسیده است که در چارچوب کنشهای علمی خود، به ارزیابی و خودآگاهی انتقادی رشدیافتهای از داشتههایش دست یابد و راه زیادی تا رسیدن به چنین خودآگاهی انتقادیای مانده است.
در چنین شرایطی، احتمالاً فقط میتوانیم درباره برخی شاخصهای بیرونی ناکارآمدی و ناهمخوانی علوم اجتماعی با جامعه ایران سخن بگوییم. بک بخش از این ناهمخوانی و ناکارآمدی وقتی بیان میشود که معیارهایی سیاسی و ایدئولوژیک برای کارآمدی جامعهشناسی و همخوانی آن طرح میکنند و بعد بر اساس همان شاخصها میگویند این علوم اجتماعی مشکل دارد. اما برخی شاخصهای درونسازمانی هم هست که قبلاً هم بیان شدهاند؛ مثل اینکه دانشجویان و استادان ما کیفیت کارشان چگونه و مهارتهایشان در چه سطحی است؛ یا میزان انتشارات و ... پایین است. خب این شاخصها میتوانند مبنایی برای تعریف ناهمخوانی و ناکارآمدی باشند.
برخی دیگر نیز وظایفی برای جامعهشناسی تعیین میکنند که اصلاً با منطق علم و علوم اجتماعی سازگاری ندارند و بعد وقتی این اهداف محقق نمیشوند، جامعهشناسی را ناهمنوا با جامعه و ناکارآمد معرفی میکنند. این موضعی سیاسی است و خیلی هم جای بحث ندارد. نیروی این چنین گزارههایی از قدرت استدلالشان ناشی نمیشود، خیلی هم با استدلال نمیشود در مقابل آنها کاری کرد.
همه حقوق این پایگاه برای «انجمن جامعهشناسی ایران» محفوظ است. (خبرخوان - RSS)